google-site-verification: google15269942918ec366.html راه آزادی

۱۴۰۲ تیر ۴, یکشنبه

سارا ثابت راسخ، شهروند بهایی به هشت سال زندان محکوم شد


شعبه ۱۷ دادگاه تجدیدنظر اصفهان، یک شهروند بهایی با نام «سارا ثابت راسخ» را، به ۸ سال حبس تعزیری محکوم کرد.

دادگاه، سارا ثابت راسخ را با استناد به ماده‌های ۵۰۰، ۵۱۳ و ۵۱۴ قانون مجازات اسلامی، به تحمل یک سال حبس به اتهام تبلیغ علیه نظام، پنج سال حبس به اتهام توهین به مقدسات اسلام و دو سال حبس به اتهام توهین به بنیان‌گذار جمهوری اسلامی و مقام رهبری، مجموعا هشت سال حبس محکوم کرد که با اعمال ماده ۱۳۴ مجازات اشد، پنج سال حبس در مورد او اجرا خواهد شد.  

قابل ذکر است که در سال گذشته، این شهروند بهایی طبق رای شعبه ۱۱۹ دادگاه کیفری اصفهان، به اتهام توهین به مقامات و مامورین، به یک سال حبس تعزیری محکوم شد. او هم‌اکنون در حال گذراندن دوران محکومیت تحت نظارت پابند الکترونیکی در خارج از زندان و در محدوده شهر اصفهان است.


 

۱۴۰۲ خرداد ۲۹, دوشنبه

روایت کم‌تر شنیده شده از اعدام ده زن بهایی در شیراز


در آبان ۱۳۶۱، براساس حکم دادستان کل انقلاب، حجت‌الاسلام سید «ضیاء میرعمادی»، با حفظ سمت در دادسرای انقلاب اسلامی بندرعباس، به‌عنوان دادستان انقلاب اسلامی شیراز تعیین شد. این فرد بلافاصله پس از انتصاب،‌ دستور دستگیری چهل بهایی را در شیراز صادر کرد و ماموران سپاه در طی روزهای اول و دوم آبان، بهاییان را بازداشت کردند. بازداشت‌شدگان در سپاه پاسداران شیراز،‌ تحت شدیدترین بازجویی‌ها قرار گرفتند. 

سی‌وهشت روز بعد، میرعمادی حکم بازداشت چهل بهایی دیگر را در شهر شیراز صادر کرد. در روز ۸ آذر، بازداشت‌شدگان قبلی به زندان عادل آباد شیراز منتقل شده و بازداشت‌شدگان جدید جایگزین آنان در بازداشتگاه سپاه شدند. 

یکی از زندانیان آن دوره که در این گزارش او را «ماهان» می‌نامیم، می‌گوید: «دادستان تصمیم داشت هر چهل روز، چهل تن از بهاییان شیراز را دستگیر کند و آن‌ها را برای تغییر عقیده تحت فشار قرار دهد، زندانیان سری دوم لیست بعدی را دیده بودند. طرح میرعمادی این بود که با دستگیری گسترده بهاییان و تحت فشار قرار دادن آنان برای ترک اعتقادات مذهبی، جامعه بهایی شیراز ازبین خواهد رفت. شاید اعتراضات جهانی مانع بازداشت سری بعدی شد.»

سرانجام، دادستان انقلاب شیراز در گفت‌وگویی با روزنامه «خبرجنوب» به تاریخ سه‌شنبه ۲آذر۱۳۶۱، در برابر اعتراضات مجامع بین‌المللی حقوق‌بشری در رابطه با دستگیری گسترده بهاییان شیراز واکنش نشان داد و ادعا همیشگی جمهوری اسلامی را در مورد بازداشت و اعدام بهاییان عنوان کرد. میرعمادی مدعی شد که «ما افراد را به‌صرف اینکه اسلام را قبول ندارند دستگیر نمی‌کنیم، بلکه این افرادی که بهایی هستند و دستگیر ‌می‌شوند، افرادی می‌باشند که تشکیلاتی بوده و وابستگی به صهیونیسم بین‌الملل دارند.» 

دادستان انقلاب شیراز این سخن را درحالی مطرح کرد که به بهاییان بازداشت‌شده اعلام شد که هرکس ترک عقیده کند و مسلمان شود، بلافاصله آزاد خواهد شد؛ در غیر این‌ صورت حکم اعدام او صادر خواهد شد. همچنین او چند روز پیش از اعدام شانزده بهایی، [ده زن و شش مرد] به رییس زندان ابلاغ کرد که برای بهاییان جلسه استتابه برگزار کند و هرکسی توبه نکرد و اسلام نیاورد، اعدام شود. 

در کارت‌های ملاقات زندانیان بهایی هم در بخش اتهام، حرف «ب» گذاشته شده بود که نشان از اتهام بهایی بودن فرد داشته است.

***

آغاز دستگیری بهاییان در شیراز

در روز اول آبان ۱۳۶۱، ماموران سپاه، سی‌وهشت بهایی در شهر شیراز را با حکم دادستان دستگیر و همگی را به مرکز فرماندهی سپاه منتقل کردند. 

بازجویی‌های بهاییان حول دو محور «انکار اعتقادات دینی و اسلام آوردن» و «معرفی بهاییان دیگر» بود. بازجویی‌ها به‌شکل‌های انفرادی، جمعی و رو‌در‌رو انجام می‌گرفت. بازجویان نقاب‌دار برای رسیدن به خواسته‌شان، بازداشت‌شدگان را با توهین، تهدید و تعزیر تحت فشار قرار می‌دادند. 

ماهان می‌گوید در طی بازجویی‌ها، چهار تن از خانم‌های بهایی به‌شدت تعزیر شدند. «نصرت غفرانی [یلدایی]»و «طوبی قره گوزلو [زائرپور]»، دو تن از زنان بهایی بودند که در بازجویی‌های سپاه تعزیر شدند. 

یکی از زندانیان سیاسی سابق که مدتی با طوبی زائرپور در سپاه بوده، تعریف کرده: «وقتی ایشان را کف‌پایی زدند و انگشت پایشان شکسته و خونریزی داده بود، این خون‌ها در زیر پوست ایشان لخته شده و درد شدیدی داشتند، لذا ایشان را به بهداری بردند و خون را از پایشان کشیدند.»

هم‌چنین «علیا روحی زادگان»، یکی از زندانیان بهایی آن دوره می‌گوید: «نصرت یلدایی پس از انتقال به عادل آباد به‌شدت ضعیف و نحیف شده بود. او روز بعد به‌بهانه حمام رفتن از من خواست به‌دلیل اینکه حمام خیلی کثیف بود و جایی برای گذاشتن لباس و حوله نداشت، وسایل‌شان را نگه دارم. وقتی که لباس‌ را از تن بیرون آورد بی‌نهایت وحشت کردم، زیرا دیدم براثر شکنجه که با کابل سیمی به پشت شانه و کمرشان زده بودند، پشت‌شان تاول تاول شده بود؛ خیلی ناراحت شدم. گفت بیش از  دویست ضربه شلاق به پشت کمرم زدند و بازجوها به من گفتند که مبادا به هم‌سلولی‌هایت حرفی بزنی، اگر بگویی باز شلاقت خواهیم زد.»

بهاییان از انجام هر نوع فریضه دینی و خواندن دعا ممنوع بودند و اگر مشاهده می‌شد که فردی حتی در سکوت در حال خواندن دعا است، مورد مواخذه و تنبیه قرار می‌گرفت. زنان بهایی در اواخر بازداشت‌شان در سپاه، دو بار با خانواده‌های خود ملاقات کردند. این دیدارها به این صورت بود که بازداشتی‌ها به مدت یک دقیقه کنار دیوار می‌ایستادند و خانواده‌هایشان از پشت شیشه به آنان نگاه می‌کردند. هیچ‌کدام از طرفین حق اشاره، لبخند زدن، تکان دادن دست یا سر، و صحبت کردن نداشت. پس از یک دقیقه، بازداشت‌شدگان را از محل ملاقات به سلول‌های خود برمی‌گردانند.

در سری اول جمعا دوازده زن بهایی بازداشت شدند. «مونا محمودنژاد، زرین مقیمی، طوبی زائرپور، نصرت یلدایی، اختر ثابت و سیمین صابری» از جمله این گروه بودند. 

 

انتقال به زندان عادل آباد

در ۸آذر۱۳۶۱، بازداشت‌شدگان سری اول پس از سی‌و‌هشت روز بازجویی سخت، به زندان عادل آباد منتقل شدند. چهل بهایی دیگر در آن روز دستگیر و به بازداشتگاه سپاه پاسداران برده شدند. این سری هم در دی، به‌مرور به زندان عادل آباد منتقل شدند. دوازده تن از بازداشت‌شدگان سری دوم را زنان تشکیل می‌دادند. «مهشید نیرومند»، «شهین دالوند»، «طاهره ارجمندی [سیاوسی]»، «عزت جانمی [اشراقی]» و دخترش، «رویا» از بازداشت‌شدگان آذر بودند. 

ماهان می‌گوید: «خانم‌های بهایی را در طبقه سوم جا می‌دهند. مسوولین زندان، طبقه اول را توابین، طبقه دوم را متزلزلین و طبقه سوم را خبیث‌ها نام‌گذاری کرده بودند، ولی زندانیان آن را مقاوم‌ها نام گذاشته بودند. به‌دستور دادستان، زندانیان طبقه سوم از هیچ نوع امکاناتی مانند ملاقات حضوری، مرخصی و عفو برخوردار نبودند. در این بند به‌جز بهاییان، تعدادی از زندانیان وابسته به سازمان پیکار و کمونیست‌های سر موضع هم بودند. بعد از مدتی، زندانیان عادی مانند قاتل، دزد، موادفروش، تن‌فروش و ...، را هم به این بند می‌آوردند تا با این کار مقاومت زندانیان را بشکنند.»

ماهان ادامه می‌دهد که ملاقات‌ها هر هفته، شنبه بعدازظهرها به‌صورت کابینی با حداکثر چهار تن از منسوبین درجه یک به مدت هشت دقیقه انجام می‌گرفت. در ابتدای ورود به زندان عادل آباد، اجازه ارسال نامه از زندان طبق شرایط خاص داده شده بود، ولی بعد از دو-سه ماه، نامه‌های زندانیان را به خانواده‌ها نمی‌دادند یا نامه‌های خانواده‌ها به‌دست زندانی نمی‌رسید، ناچار همه از نوشتن نامه منصرف شدند.

پس از ورود زندانیان بهایی به زندان عادل آباد، مراحل بازپرسی و دادگاه بهاییان هم آغاز شد. در این مقطع، همه‌ تلاش‌ نیروهای امنیتی و قضایی معطوف به تحت فشار قرار دادن بهاییان برای انکار اعتقادات مذهبی خود و مسلمان شدن بود. حتی نگهبانان و ماموران زندان هم از هر فرصتی برای گفت‌وگو با زندانیان بهایی استفاده می‌کردند تا آن‌ها را به‌زعم خویش مسلمان کنند و از این راه ثوابی ببرند.

در چهارشنبه ۱۵دی۱۳۶۱، روزنامه محلی «خبرجنوب»، در خبری تحت عنوان «یک عضو موثر بهاییت در شیراز اعدام شد»، از اعدام یکی از بهاییان به‌نام «هدایت‌الله سیاوشی» اطلاع داد. 

 

ورود کمیسیون ماده هشت به شیراز و صدور قرار وثیقه

در ۲۴آذر۱۳۶۱،‌ فرمان هشت ماده‌ای از طرف روح‌الله خمینی، رهبر جمهوری اسلامی صادر شد. در این حکم میزان و حدود مقامات دولتی به‌خصوص مقامات قضایی تعیین شد. در اواخر دی، هیاتی از طرف ستاد مذکور شامل سه نماینده از قوای سه‌گانه کشور برای تحقیق درباره طرز رفتار با زندانیان و بازرسی از زندان محلی، به شیراز اعزام شد. مشخص نیست اعزام هیات به‌دلیل نامه‌ها و پیگیری‌های فراوان خانواده‌های بهاییان زندانیان بوده، یا به‌دلایل دیگری بوده است. 

هم‌زمان با حضور کمیسیون ماده هشت در شیراز، چند تن از بهاییان به‌طور ناگهانی با وثیقه آزاد شدند. ارتباط کمیسیون مزبور با آزادی این چند بهایی در پرده ابهام است، ولی این اطلاع وجود دارد که تعدادی از خانواده‌های زندانیان به این کمیسیون مراجعه و درخواست‌های خود را در مورد بلاتکلیفی نزدیکان‌شان کتبی ارائه داده‌اند.

در ۲۶دی، «روحیه جهانپور» با تودیع وثیقه ۷۰۰ هزار تومانی آزاد شد. بعد از او، چند تن دیگر از بهاییان هم با وثیقه آزاد می‌شوند، اما مبلغ وثیقه روز‌به‌روز بالا می‌رفت به همین دلیل، زندانیان تصمیم گرفتند تا از گذاشتن وثیقه برای آزادی خودداری کنند. مهشید نیرومند و رویا اشراقی، از جمله زندانیانی بودند که حاضر به گذاشتن وثیقه نشدند و اظهار داشتند که تا زمان دادگاه در زندان خواهند بود. این دو در ۲۸خرداد۱۳۶۲ اعدام شدند. 

 

برگزاری دادگاه و اعلام خبر صدور حکم اعدام 

ماهان می‌گوید که دادگاهی قانونی برای او و خانم‌های دیگر برگزار نشد. دادگاه این طوری بود که آقای قضایی فقط فحش می‌داد و در بین توهین‌ها می‌پرسید اسلام می‌خواهی یا اعدام؟ جلسه دادگاه چند دقیقه بیشتر نبود. بعد از بیرون آمدن، همگی منتظر حکم اعدام بودیم. 

در ۲۳بهمن، روزنامه خبرجنوب اطلاعیه‌ای از سوی دادگاه انقلاب شیراز منتشر کرد که در آن از صدور حکم اعدام ۲۲ تن از بهاییان شیراز اطلاع داده بود. در زندان خبر روزنامه این‌طور پخش شده بود که به مناسبت ۲۲بهمن سالگرد انقلاب، ۲۲ بهایی به اعدام محکوم شدند. 

 در ۳اسفند، قضایی حاکم شرع در مصاحبه با خبرجنوب،‌حکم مزبور را تایید کرد و گفت که در جمهوری اسلامی ایران برای بهاییت و بهاییان کوچکترین جایی نیست. به بهاییان تذکر می‌دهم تا دیر نشده از بهاییت تبری جویند و به دامن اسلام بیایند. 

در ۴اسفند، میرعمادی دادستان انقلاب، همه زندانیان [مرد- زن] بهایی  را در سالنی جمع کرد و به آنان اعلام کرد که حکم همه به‌جز چند نفر اعدام است. احکام به تایید شورای‌عالی قضایی هم رسیده، ولی او هنوز امضا نکرده است. هرکسی می‌خواهد جان خود را نجات دهد،‌ فرصت دارد تا از اعتقاد خود برگردد و مسلمان شود. در انتهای جلسه، بهاییان به سلول‌های خود برگشتند و تهدیدات دادستان هیچ تاثیری بر اعتقاد آنان نداشت. 

 

چرا همه بهاییان اعدام نشدند؟

ماهان در پاسخ به این پرسش می‌گوید: «حاکم شرع به همه گفته بود چون از بهایی بودن تبری نکردید، حکم‌تان اعدام است؛ برای همین همگی منتظر حکم اعدام بودیم. شورای عالی قضایی حکم اعدام بعضی‌ها را تایید نکرد که کسی از این اسامی اطلاع نداشت. 

در فروردین ۱۳۶۲، حجت‌الاسلام «قنبری» جایگزین قضایی شد و او تعداد زیادی از احکام را تغییر داد. اما واقعیت این است که در دادن حکم به افراد، هیچ حساب‌وکتاب مشخصی وجود نداشت.»

 الان هم همین شرایط وجود دارد، بعضی آزاد می‌شوند که هیچ امیدی به آزادی آن‌ها نیست و بالعکس، کسانی حکم زندان می‌گیرند که همه منتظر آزادی او هستند. امروزه، این درباره همه‌ زندانیان عقیدتی و سیاسی صدق می‌کند، اما ماهان درباره احکام آن دوره می‌گوید: «می‌توانم به‌صراحت بگویم قاضی اصلا پرونده‌های ما را نخوانده بود و حکم را بازجویان صادر کرده بودند.»

 

نظر خمینی در مورد زندانیان بهایی شیراز و استتابه

انتشار خبر حکم اعدام بهاییان شیراز با اعتراضات جهانی همراه بود. در اوایل خرداد ۱۳۶۲، «ریگان»، رییس‌جمهور وقت آمریکا، از آیت‌الله خمینی، رهبر جمهوری اسلامی عفو ۲۲ بهایی محکوم به اعدام را درخواست کرد. یک هفته بعد، آیت‌الله خمینی در نطقی اظهار کرد که «اگر هیچ مدرکی هم برای مقصر بودن آنان وجود نداشت، همین طرفداری ریگان از آنان، خود مدرک اثبات جاسوسی آنان به‌نفع آمریکا به‌شمار می‌رود.»

به‌نظر می‌آید سخن بنیانگذار جمهوری اسلامی، اعدام بهاییان شیراز را تسریع کرد.

بنا به گفته‌ یکی از زندانیان، روز یکشنبه۲۲خرداد، دادستان به طبقه سوم می‌آید. او به بهاییان اعلام می‌کند که حکم اعدام همه تایید شده ولی من هنوز امضا نکردم، سپس به «تراب پور»، رییس زندان که همراهش بوده می‌گوید که برای این‌ها چهار جلسه استتابه بگذارید، اگر ارشاد شدند آزاد، در غیر این‌ صورت حکم‌شان را امضا می‌کنم.

دوشنبه۲۳خرداد، تراب پور خانم‌ها عزت جانمی [اشراقی] و زرین مقیمی را به دفترش احضار و از آنان به‌جای چهار جلسه، چهار تا سوال می‌کند. سوالات این بوده که آیا حاضرید از عقیده خود دست بردارید و مسلمان شوید؟ نظرتان درباره خاتم النبیین چیست؟ شما می‌گویید تابع دستورات دولت هستم، دولت هم عقیده شما را پوچ می‌داند، آیا حاضر به اطاعت از دولت هستید؟ با توجه به حمایت ریگان از شما، آیا می‌پذیرید جاسوس آمریکا هستید؟

آن دو هم می‌گویند ما تا آن‌جایی تابع دستورات حکومت هستیم، که مخالف اعتقادات‌مان نباشد.

سه‌شنبه۲۴خرداد، رویا اشراقی، سیمین صابری، مهشید نیرومند، شیرین دالوند، طاهره ارجمندی و اختر ثابت، به دفتر تراب پور برای استتابه احضار می‌شوند. در این جلسه فقط یک سوال از آنان پرسیده می‌شود که آیا حاضرید دست از عقیده‌ خود بردارید؟ در زیر آن هم نوشته شده بود آیا پاسخ خود را چهار مرتبه تایید می‌کنید؟ هر شش زن بهایی پاسخ «نه» را تایید و امضا کردند.

 

اعدام ۱۶ بهایی در طی دو روز

در ۲۶خرداد۱۳۶۲، شش مرد بهایی به نام‌های «افنان»، «اشراقی»، «یلدایی»، «سیاوشی»، «حق بین» و «آزادی»، اعدام شدند. بعدازظهر ۲۸خرداد۱۳۶۲، ملاقات زنان بهایی با خانواده‌هایشان بود. آن‌ها در ملاقات از اعدام مردان مطلع شدند. عزت جانمی [اشراقی] همسرش، رویا اشراقی پدرش، عزت یلدایی پسرش و طاهره ارجمندی [سیاوشی] همسرش، در بین اعدام شدگان بودند. 

بعد از ملاقات، زندانیان برای برگشتن به بند حرکت می‌کنند که ريیس زندان در کنار در ایستاده و اسامی ده تن از آنان را با خواندن از روی کاغذی صدا می‌کند و با خود می‌برد. عزت جانمی [اشراقی]، رویا اشراقی، مونا محمودنژاد، عزت غفرانی [یلدایی]، شیرین دالوند، مهشید نیرومند، طاهره ارجمندی، سیمین صابری، اختر ثابت و زرین مقیمی، این ده زن بهایی بودند. 

فردای آن روز، خبر اعدام آنان را به خانواده‌هایشان رسید. ماموران پیکرهای این زنان را بدون انجام مراسم مذهبی در قبرستان بهاییان شیراز دفن می‌کنند. یک سال بعد، این قبرستان توسط دولت مصادره می‌شود. در سال ۱۳۹۳، گورستان بهاییان شیراز برای ساختن مجتمع فرهنگی- ورزشی سپاه تخریب می‌شود.

یکی از زندانیان تعریف می‌کند که اعدام این ده زن بهایی موجب بهت و ناراحتی سایر زندانیان طبقه سوم شد. این زنان بین زندانیان عادی خیلی محبوب بودند، به همین خاطر یک هفته قبل از اعدام، زندانیان عادی را منتقل کردند و دو هفته بعد از اعدام،‌آن‌ها را دوباره برگردانند. احتمالا مسوولین زندان می‌ترسند اعدام خانم‌های بهایی موجب شورش و سروصدا زندانیان عادی شود. 

اگر کسی اعدام می‌شد، هیچ‌کس حق گریه کردن نداشت و تنبیه می‌شد، زیرا گریه یعنی اعتراض به حکم قاضی شرع، اما بعد از اعدام ده خانم بهایی، زندانیان سیاسی برای تسلیت به اتاق‌های بهاییان می‌آمدند و بلند بلند گریه می‌کردند. 

 

آنچه از چگونگی اعدام این ده زن می‌دانیم

حدود ده روز بعد از اعدام ده زن بهایی، نگهبانان زندان، «الهه» یکی از زندانیان سیاسی را برای اعدام می‌برند. الهه در زمان خروج از بند خیلی ناراحت بوده و با جیغ و گریه سعی می‌کرده مانع بردنش شود. حدود دو ماه بعد، یک زندانی سیاسی با نام مینو [نام مستعار] به زندان عادل آباد و طبقه مقاوم‌ها منتقل می‌شود. او ماه‌ها در سلول انفرادی سپاه بوده است. 

او برای زندانیان بهایی تعریف کرده که الهه شب قبل از اعدام پیش او بوده است. الهه آرام بوده و گفته است که در آمبولانس خیلی سروصدا می‌کرده که راننده آمبولانس سرش داد زده که چرا این‌قدر از مرگ می‌ترسی؟ از بهایی‌ها یاد بگیر، همه با هم دعای دسته‌جمعی می‌خواندند. یکی‌شان، شیرین هم یک دعایی خواند و همه آرام گوش ‌می‌دادند.

در زندان عادل آباد اعدامی‌ها را با آمبولانس می‌بردند و در سایر موارد مانند انتقال به دادگاه، از مینی‌بوس استفاده می‌کردند. 

در روایتی دیگر، «رهبر صابری»، برادر سیمین صابری نوشته است «یک دسته‌گل از طرف فردی ناشناس برای مادربزرگ شیرین می‌رسد. مدتی بعد، سربازی مادربزرگ را در خیابان می‌بیند و می‌گوید که من آن گل‌ها را فرستادم. او خود را راننده ماشینی معرفی می‌کند که زنان بهایی را به محل اعدام برده است.» 

مرکز اسناد حقوق‌بشر ایران نوشته است که بر طبق گفته تنها شاهد عينی اين ماجرا که برای دادن اطلاعات داوطلب شده است، راننده مينی‌بوسی كه خانم‌ها را به ميدان چوگان برده نوشته است که اين خانم ها يک‌به‌يک به دار آويخته شدند. مونا محمودنژاد، نوجوان هفده ساله، آخرین کسی بوده که به دار آویخته شده است.

همچنین مرکز اسناد حقوق‌بشر، از يک زندانی غير بهایی نقل كرده است كه هنگامی كه او در زندان انفرادی سپاه شيراز بوده، خانم یلدایی و يک خانم جوان ديگر كه مشخصاتش به رويا اشراقی شباهت دارد، در آخرين شب حيات‌شان، به سلول او آورده شدند. خانم یلدایی به او گفته: «ما ده زن هستيم، وضعيت ما چنين است و امشب ما را به دار خواهند آويخت.» اين زندانی غير بهايی بازگو می‌كند كه صبح زود پاسداران انقلاب آمدند و آن دو را بردند. اگر اين گفته درست باشد، اين خانم‌ها برای مدت كوتاهی در زندان سپاه نگاه داشته شده و در بامداد ۲۹خرداد، به دار آويخته شده‌اند.

سخن آخر، ماهان می‌گوید: «این ده خانم، افرادی خیلی عادی و معمولی بودند. عاشق زندگی‌ بودند. فقط انسان‌های باورمندی بودند و سر عقیده‌شان هم ایستادند. خانم زائرپور در دادگاه به حاکم شرع گفته بود که آقای قضایی، من زندگیم را خیلی دوست دارم، ولی شما برای ما دو راه بیشتر نگذاشتید: اسلام یا شمشیر. خب، من عقیده‌ام را انتخاب می‌کنم.» 

۱۴۰۲ خرداد ۲۲, دوشنبه

کنایه سنگین مولوی عبدالحمید: اگر جای شما بودم از صندلی‌ام پایین می‌آمدم


 همزمان با ادامه اعتراضات مردم زاهدان در جمعه هر هفته، «مولوی عبدالحمید»، امام جمعه اهل سنت زاهدان در خطبه‌های نماز جمعه این هفته، بدون نام بردن از شخص خاصی گفت: «اگر به جای شما بودم از صندلی‌ام پایین می‌آمدم و در کنار مردم می ایستادم و خودم را در اختیار مردم و عقلای قوم قرار می‌دادم».

مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی بار دیگر تاکید کرد که «این کشور به قشر، قوم و مذهب خاصی حتی اسلام تعلق ندارند» و خواستار حکومتی فراگیر از همه طیف‌ها، اقوام، مذاهب و شایستگان شد.

مولوی عبدالحمید با ابراز خوشحالی از رونمایی موشک پیشرفته در سه روز پیش گفت «خوشحالیم که سلاح پیشرفته برای دفاع رونمایی می‌شود اما خوشحال‌تر می‌شویم که به جای سلاح شکم مردم سیر شود».

او گفت کسانی که در بالا هستند از درد و مشکلات مردم روستاها، حاشیه‌نشین‌ها و حتی تهران خبر ندارند.

امام جمعه اهل سنت زاهدان با ابراز خوشحالی از تغییرات در روابط خارجی وگسترش مناسبات با کشورهای جهان پرسید چرا همین سیاست را در داخل اجرا نمی‌کنید و از یکدستی مجلس و دولت و حکومت انتقاد کرد.

همزمان پس از ایراد خطبه‌ها توسط مولانا، مردم معترض به خیابان‌های زاهدان آمدند و علیه جمهوری اسلامی شعار سر دادند. این اعتراضات با وجود سرکوب و جو شدید امنیتی در زاهدان همچنان ادامه دارد.

پیام ولی، زندانی بهایی از تماس تلفنی با خانواده‌اش منع شده است


 پیام ولی، شهروند بهایی محبوس در زندان قزلحصار بیش از دو هفته است ممنوع تماس شده و امکان تماس تلفنی با خانواده‌اش از وی سلب شده است.

پیام ولی در تاریخ دوم مهر ماه ۱۴۰۱ در محل کارش در کرج همراه با ضرب و شتم بازداشت شد. این شهروند بهایی در طی هشت ماه و نیم گذشته، با نوشتن چند نامه‌ی سرگشاده و فایل صوتی خطاب به مسئولین کشور خواستار رعایت حقوق شهروندی خود و برخورداری از دادگاهی عادلانه و مستقل شده است. او در همه‌ی فایل‌ها در مورد تهدید بازجویان برای صدور حکم سنگین در صورت عدم همکاری و فشار برای اخذ اعتراف اجباری صحبت کرده است.

آخرین فایل صوتی منتشره از وی در تاریخ ۳ خرداد خطاب به رئیس مجلس ایران منتشر شد که در فایل مذکور، آقای ولی گفته است که نهاد قضایی با همراهی وزارت اطلاعات به دستگاهی برای سرکوب شهروندان بهائی تبدیل شده و با انتشار اتهامات واهی و ساختگی سعی دارد ظلم به بهاییان را توجیه کند.»

با توجه به اینکه فایل‌های صوتی از طریق تماس تلفنی از زندان پخش شده است آقای ولی را از تماس تلفنی محروم کرده‌اند.

پیام ولی به ۹ سال و ۹ ماه حبس تعزیری محکوم است. 

سیمین صابری؛ روایت عشق و شور جوانی به دار کشیده شده


 «دختری را با مانتو و روسری مشکی،‌ در‌حالی‌که عینک خود را روی چشم داشت به جمع ما آوردند. او سیمین صابری بود. با ورود او همگی بلند شدیم و اطرافش نشستیم،‌ او با لبخند همیشگی از اوضاع بیرون زندان برای‌ ما تعریف کرد. سیمین خیلی خوشحال بود که به جمع ما آمده است. او گفت امروز یکی از دوستانم امتحان آرایش داشت، از من خواسته بود که برایش مدل شوم، من هم قبول کردم. دوستم موهای مرا فر کرد و نمره خوبی گرفت، من هم با موهای فر شده و کاملا رسمی به زندان آمدم.» 

سیمین صابری، دختر جوان شیرازی در آبان۱۳۶۱ دستگیر و هشت ماه بعد در ۲۸خرداد۱۳۶۲، به‌دلیل اعتقادات دینی خود همراه با ۹ باورمند بهایی دیگر، به دار آویخته شد.

***

سیمین صابری که بود؟

سیمین در بین بهاییان شیراز به دختری پرشروشور، شاد و فعال شناخته می‌شد. دوستانش او را دختری شوخ‌طبع و شجاع معرفی می‌کنند. تقریبا در همه‌ آزار‌و‌اذیت‌های وارده بر بهاییان شیراز، از غارت خانه و اموال گرفته تا اخراج از محل کار و سرانجام هم زندان و اعدام، شریک و سهیم بود. 

او در ۱۱اسفند۱۳۳۷ در روستای دهبید نزدیک آباده متولد شد. سیمین کوچکترین و یازدهمین فرزند خانواده بود. دوران کودکی و نوجوانی او به‌خاطر نقل و انتقال خانواده‌ او در شهرهای مختلف گذشت، تا سرانجام در سال ۱۳۵۵ موفق به اخذ دیپلم از دبیرستان رضاشاه کبیر شیراز شد. 

یک سال بعد با سمت منشی در شرکت زراعی مرودشت فارس مشغول‌به‌کار شد،‌ اما مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به‌دلیل بهایی بودن، مشمول قانون پاک‌سازی شد و او را از کار اخراج کردند. از‌آنجاکه پدرش پیر و از کار افتاده بود، سیمین برای کمک به گذران زندگی خانواده، در خانه خیاطی می‌کرد و روزها در مغازه‌ یکی از بهاییان شیراز فروشنده بود. 

در کتاب «گلهای شیراز» از مادر سیمین صابری نقل شده:

«سیمین دختر صبور و قانع و پرطاقتی بود. قبل از انقلاب در چند کیلومتری مرودشت در باغی که متعلق به یكی از بهاییان بود، زندگی می‌کردیم. در دوران انقلاب یک شب عده‌ای به خانه ما ریختند. برق قطع شده بود و سنگ مانند باران بر سر ما می‌بارید، تمام شیشه‌های اتاق خرد شده بود و ما از ترس در آن تاریکی، به این طرف و آن طرف می‌دویدیم. 

خیلی وحشت کرده بودیم. من دو دختر جوان و یک تازه عروس در خانه داشتم،‌ بالاخره به کمک پسرم خود را به ماشین او رساندیم و از محل خارج شدیم. وقتی کاملا از شهر دور شدیم و هوا روشن شده بود، در محلی توقف کردیم؛ همه با پای برهنه و لباس خواب بودیم و سرمای عجیبی هم بود.

 بعد از آن که توقف کردیم و قدری آرامش یافتیم، متوجه شدیم که پاهای سیمین پر از خرده‌های شیشه است، همان‌جا نشستیم و تا مدتی به بیرون آوردن خرده شیشه‌ها از پای سیمین مشغول بودیم و از تحمل و صبوری او در عجب مانده بودیم. ما بالاخره با همان وضع، خود را به تهران رساندیم و بعد از یک ماه، مجددا به خانه برگشتیم. در بازگشت مجبور شدیم که زندگی را از صفر شروع کنیم، زیرا حتی یک استكان نداشتیم. من به کمک سیمین تا نیمه‌های شب خیاطی و بافتنی برای دیگران می‌کردیم و درآمد بسیار کمی داشتیم.»

ماجرای دستگیری سیمین صابری

«رهبر صابری»، برادر سیمین، در کتاب «هفت دختران» نوشته است:

«پاسداران انقلاب به منزل یکی از بهاییان شیراز رفته و درباره فردی به‌نام سیمین جابری پرس‌و‌جویی کرده بودند و ما حدس می‌زدیم که پاسداران اشتباها صابری را جابری تلفظ کرده‌اند. از‌این‌رو من سریعا با سیمین که آن زمان اصفهان بود تماس گرفتم و تاکید نمودم در هنگام بازگشت، به منزل والدین‌مان نرود و یک راست به منزل من بیاید. وی نیز به خواست ما عمل کرد و پس از بازگشت به منزل ما آمد و یک ماه باقی‌مانده آزادیش را در منزل ما گذراند.»

در اول آبان۱۳۶۱، ۳۸ تن از بهاییان شیراز به حکم «ضیاءالدین میرعمادی»، دادستان انقلاب شیراز دستگیر می‌شوند. دو تن از دایی‌های سیمین جزو بازداشت‌شدگان بودند. روز دوم، سیمین و برادرش تصمیم می‌گیرند سری به پدر و مادر بزنند، چون می‌دانستند مادرشان حتما دلتنگ برادرانش است. 

برادر سیمین تعریف می‌کند که وقتی با ماشین به در منزل والدین‌مان رسیدیم، من دیدم در خانه باز است. گفتم پدر و مادر فراموش کردند در را ببندند. وقتی ماشین را پارک کردم و آماده پیاده شدن بودیم، ناگهان چند مامور لباس شخصی مسلح ما را محاصره کردند. یکی از آن‌ها سرش را از پنجره اتومبیل داخل کرد و اسامی همه‌ سرنشینان را پرسید. وقتی سیمین خودش را معرفی کرد، مامور سرش را به نشانه موفقیت تکان داد و با طعنه گفت: «تو که باید در اصفهان باشی؟ بعد هم از ماشین پیاده شدیم با محاصره ماموران به داخل منزل رفتیم.»

او ادامه می‌دهد که ما در محاصره پاسداران به داخل منزل رفتیم. یکی از آن‌ها رو به مادرم که از شدت گریه چشمانش قرمز شده و هق‌هق می‌کرد، با تندی و پرخاش گفت: «تو که می‌گفتی دخترت در شیراز نیست. مادرم با گریه جوابش داد که او با برادرش زندگی می‌کند، ما فکر کردیم که به اصفهان رفته است.» سیمین که رفتار او را با مادر دید با اعتماد‌به‌نفس و شهامت عجیبی به مامور گفت: «چرا مادرم را اذیت می‌کنید؟ اگر دنبال من هستید، من حالا اینجا هستم… .»

ساعت ۹ شب، پاسداران همه کتاب‌ها را جمع کرده بودند. یکی از پاسداران که رییس گروه بود به سیمین گفت: «تو باید با ما بیایی.» سیمین با همان لبخند ملیح همیشگی شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «برویم.»

 

بازجویی در بازداشتگاه سپاه شیراز 

بهاییان بازداشت شده را به بازداشتگاه سپاه پاسداران شیراز انتقال دادند. به‌دلیل کمبود جا، خانم‌های بهایی را به‌جز دو نفر، باهم‌دیگر در یک سلول نگه‌می‌داشتند. بازجویی از بهاییان در سپاه شروع شد. بازجویی‌ها با توهین، تحقیر و در مواردی با تعزیر همراه بود. 

یکی از هم‌بندی‌های سیمین در کتاب «گل‌های شیراز» نقل کرده که او را پس از چند روز بازجویی به سلول برگرداندند: 

«اوایل شب بود که با باز شدن در ورودی، سیمین وارد شد. بلی، او آمده بود ولی با هیکلی بی‌نهایت لاغر و رنگ پریده. ابتدا گمان کردیم تعزیر شده، اما وقتی پاسخ منفی داد، گفتیم حتما مریض بودی! ولی باز پاسخ منفی بود. معلوم شد که در این چند روزه آن‌قدر زجر و ناراحتی داشته که باعث ضعف شدید او گردیده است. شاید باور نکنید اگر بگویم وزن سیمین از نصف هم کمتر شده بود.»

سیمین برای هم‌بندی‌های خود تعریف کرده که مرا به زیرزمین بردند، چشم بسته به گوشه‌ای نشاندند و گفتند اینجا باش تا نوبت تو برسد. من صدای شلاق زدن آن‌ها و ضجه و ناله خانمی را می‌شنیدم و هر بار مثل این بود که شلاق بر پشت خودم فرود می‌آید. بعد از مدتی مرا از زیرزمین بالا آوردند و به اتاق بازجویی بردند، پشت محبوبه (یکی از خانم‌های بهایی) را نشان دادند، قلبم آتش گرفته بود، اما سعی می‌کردم به خودم فشار بیاورم و بی‌تفاوتی نشان دهم؛ زجر زیادی کشیدم اما قبول نکردم. 

 

انتقال به زندان عادل آباد

در روز ۸ آذر، سیمین و بهاییان بازداشت شده را به زندان عادل آباد منتقل کردند. در آن روز، چهل بهایی دیگر در شیراز دستگیر شده و جایگزین آنان در بازداشتگاه سپاه شدند. 

«طاووس پمپوسیان»، مادر سیمین در مورد دخترش در عادل آباد نوشته است:

«او در زندان هم شاد و خندان بود و هیچ‌گاه اظهار ناراحتی نمی‌کرد. همیشه می‌گفت خوبم حالم خیلی خوب است و هیچ ناراحتی ندارم. آن‌ها سه‌نفر سه‌نفر در یک اتاق ۵ در ۲ متر به‌سر می‌بردند و گاهی می‌توانستند پهلوی یکدیگر هم بروند. همه با هم مثل یک روح در چند جسم بودند. هرگاه یکی از آن‌ها مریض می‌شد،‌دیگران او را پرستاری می‌کردند. 

یک روز که به ملاقاتش رفتم دیدم کمی کسالت دارد، ناراحت شدم. گفت مادر اگر بدانی که چقدر دوستانم مرا مواظب کردند،‌ حتی در سرمای زمستان پتوی خودشان را روی من انداختند و هرچه اصرار کردم که خودشان سرما می‌خورند، آن‌ها قبول نکردند. سیمین هر روز به خانم‌های ‌غیربهایی خیاطی و بافتنی یاد می‌داده، بهاییان خودشان اجازه کار کردن در زندان نداشتند. آن‌طوری که یکی از خانم‌های زندانی تعریف می‌کرد، سیمین هر سوالی از او می‌شده با کمال شجاعت و متانت پاسخ می‌داده.»

 

دادگاه چند دقیقه‌ای و اتهامات سیمین 

بازپرسی هر زندانی بهایی که به پایان می‌رسید، او را به دادگاه می‌بردند. جلسات محاکمه به‌طور غیرعلنی و بدون حق داشتن وکیل در طی چند دقیقه برگزار می‌شد. جلسه دادگاه به این شکل برگزار می‌شد که ابتدا حجت الاسلام قضایی، حاکم شرع شیراز، اتهامات زندانی را که همگی مرتبط به فعالیت‌های مذهبی فرد متهم در درون جامعه بهایی بود، ذکر می‌کرد. فرد بهایی هم آن اتهامات را می‌پذیرفت. سپس حاکم شرع از زندانی می‌پرسید: اسلام یا اعدام؟ 

بهاییان معمولا این طور جواب می‌دادند: «اسلام را قبول داریم، ولی بهایی هستیم.» 

قضایی هم زندانی را از اتاق بیرون می‌کرد و حکم اعدام صادر می‌کرد. 

در برگه اتهامات، سیمین صابری با ۱۶ اتهام روبه‌‌رو بوده است، دو اتهام اول عبارت بودند از بهایی بودن و عضو فعال در تشکیلات بهایی، دوازده اتهام بعدی به فعالیت‌های سیمین در تشکیلات جامعه بهایی مانند شرکت در ضیافات نوزده روزه، شرکت در کلاس‌های تزیید معلومات و کمک به صندوق خیریه مربوط است.

اتهام پانزدهم: ازدواج نکرده و مجرد است.

آخرین اتهام: طبق اعتراف، متهم به‌هيچ‌وجه حاضر به توبه نشده و عضو فعال تشكيلات بهايی بوده، حكم اعدام را ترجيح داده تا انكار عقيده‌اش.

 

اعلام حکم اعدام ۲۲ بهایی در شیراز

روزنامه محلی «خبر جنوب» در ۲۳بهمن۱۳۶۱، اطلاعیه را از سوی دادگاه انقلاب شیراز منتشر کرد که در آن، از صدور حکم اعدام ۲۲ بهایی خبر داده بود. در روز سه‌‌شنبه ۳اسفند۱۳۶۱، حجت الاسلام قضایی، رییس دادگاه‌های انقلاب شیراز، در گفت‌وگویی با روزنامه مذکور، ضمن تایید حکم اعدام بهاییان بازداشتی، به سایر بهاییان هم هشدار داد تا دیر نشده مسلمان شوند. قضایی گفت: 

«من از این فرصت استفاده می‌کنم و به همه بهاییان منصف و اهل فکر تذکر می‌دهم که به دامن اسلام عزیز بیایند و ننگ پیروی از بهاییت از پیشانی خود بشویند و با این عمل شجاعانه،‌تا دیر نشده از بهاییت که عقلا و منطقا محکوم است تبری جویند، و الا روزی نه‌چندان دور خواهد رسید که ملت اسلام با بهاییان به تکلیف شرعی خود عمل خواهد نمود و بهاییان بدانند که از منافقین نیرومندتر نبوده و امت حزب‌الله در ریشه‌کنی آنان عاجز نخواهند بود.»

 

استتابه – اعدام

در ۲۲خرداد۱۳۶۲، میرعمادی، دادستان انقلاب شیراز به‌زعم خود آخرین فرصت را به بهاییان زندانی داد. او به «تراب‌پور»، رییس زندان دستور داد تا از هر کدام از بهاییان چهار مرتبه استتابه گرفته شود و اگر توبه نکردند، آن‌ها را اعدام کنند. از روز بعد، جلسه استتابه از بهاییان شروع شد. سیمین را روز ۲۴خرداد برای استتابه بردند، ولی او همچنان بر اعتقادش راسخ بود و از آن برنگشت. 

سیمین عاشق خانواده و مادرش بود. او با اینکه کوچکترین فرزند خانواده‌ پرجمعیت صابری بود، ولی همیشه کمک خرج و همدم همه به‌شمار می‌رفت. نامه‌های او از زندان، حس دلتنگی و مسوولیت وی را در قبال خانواده‌ خود نشان می‌دهد. در یکی از نامه‌هایش نوشته:

«به‌یادتان شاد و مسرورم،  وسایلی را که می‌نویسم برایمان بیاورید، البته همانطور که گفتم از وسایلی باشد که در خانه داریم، چون از طرفی نگران وضع مالی شما هستم ...»

مادر سیمین، در شرح حال دخترش می‌نویسد:

«چند هفته قبل از اعدام در موقع ملاقات به من گفت مادر انتظار نداشته باش که من از اینجا بیرون بیایم. هفته بعد که به ملاقاتش رفتیم گفت به رضای الهی راضی باش، هیچ نگران نباش. راضی هستی و سه دفعه راضی هستی را تکرار کرد. من به علامت رضایت سرم را تکان دادم. او می‌خواست ما را آماده برای شهادتش بکند.»

در ۲۶خرداد، شش نفر از بهاییان زندانی در بند مردان زندان عادل آباد، اعدام شدند. گزارش‌ها حاکی است که در روزهای گذشته، این شش بهایی را برای استتابه برده‌اند، ولی هیچ کدام توبه نکرده بودند. 

بعدازظهر روز ۲۸ خرداد، خانم‌های زندانی در ملاقات با خانواده‌هایشان از اعدام شش مرد بهایی مطلع شدند. پس از پایان ملاقات، به روال معمول، زنان بهایی در یک صف به طرف سالن زندان حرکت می‌کنند که با رییس زندان و چند پاسدار مواجه می‌شوند. 

او ده نفر از زنان بهایی از جمله سیمین را جدا کرده و با خود می‌برد. این آخرین دیدار این ده زن بهایی با دوستان‌شان بود. پاسداران این ده زن بهایی را به میدان چوگان منتقل می‌کنند و در ساعتی نامعلوم از آن شب، به دار می‌آویزند. 

سیمین صابری در روزی که اعدام شد، فقط ۲۴ سال از عمرش می‌گذشت. از او و ۹ زن بهایی دیگر، هیچ وصیت‌نامه‌ای به یادگار باقی نمانده است. 

 

اظهارنظر دادستان انقلاب شیراز بعد از اعدام ده زن بهایی

اعدام همزمان ۱۶ شهروند بهایی به اتهام اعتقادات مذهبی، با واکنش گسترده جهانی رو‌به‌رو شد و احتمالا اعتراضات بین‌المللی به این اقدام از اعدام بقیه بهاییان بازداشت شده در شیراز جلوگیری کرد. در اوایل مرداد۱۳۶۲، حجت الاسلام ضیاء میرعمادی، دادستان انقلاب شیراز، در مصاحبه‌ای با «خبر‌ جنوب»، از اقدام دادگاه انقلاب دفاع کرد و اتهاماتی را نظیر همکاری با ساواک، جاسوسی برای اسراییل و ملاقات با ریگان و سران آمریکا در سال ۶۲ [زمانی که معدومین در زندان بودند] بدون ارائه شواهد یا مدارکی علیه بهاییان مطرح کرد. میرعمادی سعی کرد با اظهار اینکه حکم اعدام به تایید شورای عالی قضایی رسیده بوده، این جنایت را به گردن مقامات قضایی دیگر بیندازد. 

رهبر صابری در خصوص صحبت‌های دادستان انقلاب می‌نویسد:

«روزنامه خبرجنوب برای یکایک اعدام‌شدگان اتهامات جداگانه‌ای درج کرده بود، به‌طور مثال در مورد سیمین اتهامات وارده عبارت بودند از:

عضو فعال فرقه ضاله.

ارتباط با ریگان در آمریکا

جاسوسی برای دولت غاصب صهیونیست

ارتباط با ژنرال پینوشه در شیلی 

ارسال پول برای دولت غاصب صهیونیست

توهین به مقدسات اسلام.

جای بسی شگفتی است که این دختر ۲۳ساله که در شیراز زندگی می‌کرد و هرگز هم از ایران خارج نشد و کلیه مسافرت‌هایش در ایران، منحصر به سفری به اصفهان، تهران و کرمانشاه بوده، چگونه و چه زمانی با ژنرال پینوشه در شیلی و یا ربیس‌جمهور آمریکا ارتباط برقرار کرده بود؟

 اگر رونالد ریگان در نطقی از حقوق سلب شده این بهاییان دربند دفاعی نمود، چگونه می‌توانست که دلیل ارتباطش با اعدام شدگان‌بهایی باشد؟ سیمین که در عنفوان جوانی از اولین شغل خود به علت دیانت خود اخراج شد، چگونه و کدام پولی را برای دولت به اسراییل ارسال کرده بود؟ این دختر که روزها و ساعت‌های وقت و زندگانی خود را به‌طور رایگان صرف خدمت به جذامیان و یا رسیدگی به فرزندان ناتوان، دردمند و معلول مسلمان می‌کرد که در بیمارستان مخصوصی در شیراز نگهداری می‌شدند، چگونه به مقدسات اسلام توهین کرده بود؟ این‌ها همه یاوه‌گویی‌هایی است که نویسندگان آن نیز بر بطلان آن آگاه هستند و اسناد و مدارکی است که آیندگان پایه و اساس قضاوت‌های عادلانه خود قرار خواهند داد.»

چهار دهه حکومت؛ فساد، سوءمدیریت و نقض حقوق بشر از نگاه منتقدان و پرسش‌هایی که همچنان باقی مانده‌اند

  چهار دهه حکومت؛ فساد، سوءمدیریت و نقض حقوق بشر از نگاه منتقدان و پرسش‌هایی که همچنان باقی مانده‌اند هر حکومتی در نهایت با یک معیار سنجیده ...